هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

خدایا ازت ممنونم

بلند میشم و یه لیوان نسکافه داغ درست میکنم ، روبروی پنجره میشینم و زل میزنم به فضای برفیه بیرون .حالا وقتشه که از خدا  تشکر کنم...  بابت اون فرصت و تمام فرصت های خوب زندگیم .... میخوام ماجرایی  رو که چند روز پیش برام اتفاق  افتاد واستون  تعریف کنم .اینکه شما چه جوری تعبیرش میکنید به عهده ی خودتونه اما ! این اتفاق واسه من یه نشونه بود ، نشونه ای که بفهمم خدا هنوز هم به من نگاه میکنه ....

یه روز ظهر بود و من یه کمی خواب آلوده بودم ... دراز کشیدم اما قصدم خوابیدن نبود چون کارای ناتموم زیادی داشتم ، آرووم چشامو بستم  اما حواسم کاملاً متوجه اطرافم بود ... چند لحظه گذشت و من دیگه صدایی نشنیدم فقط احساس کردم چیزی از بدنم با شتاب به سمت بالا پرتاب شد !  بعد از اون فضا تاریک و سیاه بود اما نمیدونم چه جوری بود که من اتفاقاتی رو که می افتاد رو میدیدم .... من حالا جایی بودم که آدمای زیادی با چمدون هاشون به سمت یه قطار میرفتن که با سرعت نور به طرف جلو حرکت میکرد.... یه چمدون هم توی دست من بود فهمیدم که منم باید برم ، اما نمیدونستم کجا !!! انگار گیج شده بودم !!! رفتم طرف آدمایی که اونجا بودن و ازشون پرسیدم : شما میدونید این قطار کجا داره میره ؟ من الان کجا باید برم ؟ آخرین جمله رو که گفتم ، همون چیزی که از بدنم پرتاب شده بود دوباره با شدت تووی جسمم برگشت طوری که من یه کمی از زمین بلند شدم و دوباره افتادم روی زمین ... البته بلند شدنم شاید به اندازه ی 10  سانتی متر این حدودا بود ، نمیدوونم ، اما وقتی چشمامو باز کردم یه درد خفیفی رو توی بدنم احساس کردم.... و یه حس شیرین و لذت بخش داشتم .... من واقعاً نمیدونم کجا داشتم میرفتم !  فقط میدونم که بازم خدا بهم فرصت داده.... بازم نگاهم کرده و دست نوازشی به سرم کشیده ... شایدم داشتم غفلتی میکردمو خدا میخواسته یه تلنگری بهم بزنه ..... چشمامو که باز کردم دیدم هنوزم اینجام ! اینجا ! که پر از آدمایی هستش  که به خودشون اجازه  میدن بقیه رو تحقیر کنن. ... آدمایی که معیاراشوون واسه زندگی کردن خیلی خیلی سطحی و کوچیکه !  آره دیدم هنوز اینجا دارم نفس میکشم ... من متاسفم که هر روز اتفاقات عجیبی توی این شهر میبینم.... واقعاً متاسفم وقتی میبینم که روبروی پاساژ تندیس آقایی !!!  با یه بطری آب پسری رو وادارمیکنه  که موهاشو بشوره و تعهد بده  که دیگه کارشو تکرار نکنه !!!!  خدا همه جا هست اما انگار بعضی از آدما دارن محبوسش میکنن توی جاهای خاص ....من  متاسفم بخاطر خیلی چیزا ..... انگار دارم خیلی پراکنده مینویسم... لیوان نسکافه م خالی شده و من هنوز چشم دوختم به  منظره ی برفیه بیرون ، به خودم میگم : ساده نباش هانیه !!! تو باید از زندگی ت  لذت ببری و خدا رو به خاطر چیزای خوبی که بهت داده شکر کنی ... دوباره از قانون جذب استفاده کن هانیه ... ! خودتو نباز... فقط از زندگی لذت ببر..... یاد این جمله می افتم : غصه نخور اگه کفش نداری ، یکی رو دیدم پا نداشت !  ..... لبخندی میزنم و بلند میشم موسیقی مورد علاقه مو انتخاب میکنم .. دوباره لیوان نسکافه مو پر میکنم و زل میزنم به منظره ی برفی  ، به سفیدی ... به پاکی ، باید دوباره از زندگیم لذت ببرم !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱