هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

نیومده رفتیم !

وقتی یکی از روزهای خوب خدا از خواب بیدار میشی و صبحانه می خوری و خودتو برای رفتن به شرکت آماده میکنی ، حس خوبی داری . وقتی میرسی شرکت و یه نگاهی به تقویم رومیزیت میندازی و یادت می افته این چند وقته چه روزای تلخی داشتی ، حس خوبت کم کم خشک میشه و یه لبخند تلخ روی لبت نقش می بنده ! وقتی یادت می افته که  این روزا تو رو با مسائل پوچ و بی اهمیت سنجیدن و به انسان بودنت بها ندادن دلت میگیره.... وقتی حرفایی توی دلت هست که حتی اینجا ! توی وبلاگت هم نمیتونی بگی بغض میکنی... بغضی که حتی نمیدونی باید باهاش چیکار کنی ! توی این مدت ، از این روزای پوچ و تلخ زیاد داشتی ، به شکل های مختلف . احساسی و روحی و شغلی و همه چی ! تاسف میخوری که وبلاگ عاشقانه ت بخاطر این حس های مبهم داره غمگین و غمگین تر میشه.... تاسف میخوری از اینکه صبر ایوبت ته کشیده دیگه !!! حال خوبی نداری ، وقتی این روزا مدام خون دماغ میشی و مامانت بهت میگه : بخاطر استرس هایی که داشتیه ... اینقدر خودتو درگیر این مسائل نکن ! تو اما ، به مامانت میگی که دوست داری از اینجا بری ! بری یه جای خیلی دور و تنها زندگی کنی ... بهش میگی خوب بلدی با حفظ اصول و حرمت ها تنها بمونی ... بهت خیره میشه و میگه : امنیت چی ؟ اصلاً طاقت دوری ما رو داری هانیه ؟؟ و تو سرت رو پائین میندازی و نمیدونی چی بگی ...

امروز اما ، بعد از اینکه هزار دفعه با خودت فکر کردی ... بعد از اینکه دلداری های شقایق هم نتونست آرومت کنه ، تصمیم میگیری بری .... خب ! دل کندن از همه ی چیزای خوبی که دوروبرت هست سخته ولی ممکنه ! تو تصمیم میگیری بری و به این طعم گس خون ، به این سرگیجه های لعنتی این چند روزه خاتمه بدی ... زمان لازم داری برای رفتن ... تا  کاراتو رو به راه کنی و البته ! امیدواری اگه داری تصمیم غلط میگیری ، دوستان مجازیت بهت کمک کنن و اگه تصمیمت درسته ،  دعای خیرشون رو بدرقه راهت کنن....

نیومده رفتیم !!       دی ماه - ١٣٨٧

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۸
تگ ها : دلتنگی