هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

..hush

سه شنبه شب بود ، ماشین نداشتم . چسبیده بودم به دیوارهای بلند ِ کنار خیابان شریعتی ، با چشمهای گرد و نگران . یک دستم به کیف ِ عنابی رنگم بود و با دست دیگرم محکم سامسونگ ِ کوربی ام را نگه داشته بودم . تند تند قدم برمیداشتم سمت خانه . یگ جور ِ عجیبی بی وقفه میرفتم . از سینما برمیگشتم .. "هیس ، دخترها فریاد نمیزنند " را دیده بودم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
تگ ها :