هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

سلام خدا !

درست ١١ ماه پیش بود ! تووی یکی از روزهای فروردین ، قبل از طلوع خورشید ، وقتی همگی بیدار بودیم ، تو بلند شدی و پرده رو پس زدی و نگاهت رو  به آسمون دوختی و گفتی : سلام خدا !!!!

آنقدر صادقانه این کار را  کردی که بیش از پیش ...... که بیش از پیش .... ولش کن ، مهم نیست .روزهای خووبی بود ... فکر میکنم همگی اون روزا رو خیلی دوست داشته باشیم ! من هنوزم اون روزها را دوست دارم . هنوز هم ! گرچه سعی کردم بی تفاوت باشم ! از تو ننویسم ! به تو فکر نکنم ! اما چه کنم ... دلم گاهی هوای تو را میکند ! هنوز هم گاهی این زخم سر باز میکند ! آخه مدتی نیست که ! فقط ۵ ماه از خیانت تو گذشته ! خیانت که نه ، تو حتماً دلیلی برای خودت داشتی.... باشد باشد، این طوری حق به جانب نگاهم نکن! سعی میکنم محو که نه ، لااقل کمرنگت کنم ..  این روزها مدام به آن پنجره فکر میکنم ، به تو ، به خدایی که صبح زود بهش سلام کردی .... در کنار خدا و دوست  چندین ساله ی من زندگی به تو خوش میگذرد؟ این روزها هنوز هم به خدا سلام میکنی ؟ نمیدانم دلم برای تو تنگ شده بود یا خدا !  از ما که گذشت ، این روزها لااقل خدا را فراموش نکن .

پی نوشت ١ : از اینکه در نظر سنجیه وبلاگم شرکت نکردید واقعاً ممنونم !!!!! البته چند تا( چند تا = ۵ تا !!)  از دوستام این کارو کردن که همینجا خیلی خیلی ازشون تشکر میکنم .

پی نوشت ٢ : من مدتیه به دلایلی ، نمیتوونم وبلاگهای وابسته به بلاگفا رو باز کنم چون سرور اصلیه شبکه ی من بلاگفا رو فیلتر کرده متاسفانه . از دوستای خووب بلاگفاییم که لطف میکنن و برام پیغام میذارن تشکر میکنم .. الان که دارم پست میزنم دقیقاً یادم نیست اما وبلاگ صورتی و وبلاگ سحر عزیزم جزو بلاگفا هستن ، امیدوارم مشکل بزودی حل بشه و بتونیم همچنان با هم تعامل داشته باشیم.

پی نوشت ٣ : صفحاتی که در ستون کناریه وبلاگم قرار دادم، بروز شد .

پی نوشت ۴ : مطلب امروز صرفاً یک تجدید خاطره بود ! همین !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
تگ ها : دلتنگی