هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

سفر نامه ی هانی و دوستان !

ما ۵ نفر ( هانیه- الهام - نیکناز-فراز-وحید ) یه مسافرت ٩ روزه داشتیم برای تفریح و دیدن دختر عمه ی عزیزم سمانه و شوهرش محسن. ( البته سمانه دختر عمه ی منه! اما رابطه ش با بچه هایی که اسم بردم فرق می کنه, یعنی دختر عموی نیکناز و فراز و دختر داییه الهام و وحیده ! اوه )

۵شنبه ١ اسفند - ١٩/فوریه /٢٠٠٩ :ساعت ٣٠/٧ صبح پرواز به مقصد دبی .

فراز و وحید کنار پنجره نشسته بودن اما ما بلندشون کردیم و خودمون نشستیم کنار پنجره ! آخه میخواستیم همش بیرون رو نگاه کنیم ... الهام تا رسیدن به مقصد ,کنار پنجره خواب بود !!!

ساعت ٣٠/٩ صبح فرود در فرودگاه دبی - ساعت ١٠ بیرون از فرودگاه , ملاقات با سمانه و شوهرش و کلی خوشحالی !

حرکت به سمت خونه ی سمانه : من - سمانه - الهام - نیکی - فراز - وحید و محسن در ماشین دو دره محسن خودمون رو جا نمودیم !!! و سفر ما آغاز شد .

جمعه ٢ اسفند ٢٠/فوریه/٢٠٠٩ :رفتیم سیتی سنتر واسه ی خرید. خریدمون تقریباً تا شب طول کشید ! شب رفتیم خوانسرای گلستان ( یه سفره خونه ی ایرانی و زیبا که یه آقایی به اسم اهورا اونجا موسیقی اجرا میکرد ) نه نه نه ! البته اشتباه شد , محسن شوهر دختر عمه م اجرا میکرد و اهورا باهاش همراهی میکرد نیشخند

شنبه 3 اسفند - 21/ فوریه / 2009 :شب قبل دیر خوابیده بودیم , صبح خواب موندیم ! ظهر رفتیم ایکیا ( فروشگاهی که مربوط به لوازم خانگی و وسایل  تزینی بود ) بعد رفتیم فود کرت ایکیا ناهار خوردیم , شب همگی رفتیم کنار دریا , پسرا رفته بودن یه گوشه واسه خودشون عکس هنری می گرفتن , ما هم کنار دریا شعره چرا رو میخوندیم , می پرسین  چی می خوندیم ؟ آهان ! میخوندیم :  عروسکه من سرما خورد !با  عطسه هاش سرمو برد , گریه میکرد گر و گر منو نبرین به دکتر !!!

یکشنبه ۴ اسفند - ٢٢/فوریه/٢٠٠٩ :رفتیم مرکز خرید ابن بطوطه ( مرکز خرید بزرگی که شامل سرزمین های مختلفی مثل : ایران - چین و .. بود , و هر سرزمین معماری و هنر خاص خودش رو داشت ) من اون جا گم شدم ! یعنی خودم نمیدونستم که گم شدما ! واسه خودم خوشحال داشتم خرید میکردم , اما بچه ها متوجه گم شدن من شده بودن و با نگرانی خیلی خیلی زیاد !!! دوره هم نشسته بودن و داشتن قهوه میخوردن !نیشخند  1 ساعت بعد من پیدا شدم ! همه ی بچه ها دوباره رفتن خرید . منم با محسن و فراز نشستیم یه بحث فلسفلیه اساسی کردیم اما نهایتاً به هیچ نتیجه ای نرسیدیم ! شب رفتیم دبی مارینا قلیون کشیدیم . جای خیلی قشنگ و خوبی بود .

دوشنبه 5 اسفند - 23/فوریه/2009 : دوباره واسه خرید رفتیم ابن بطوطه . شب رفتیم بولینگ بازی کردیم . حالا دیگه در مورد این که کی اول شد و کی آخر زیاد کنجکاوی نکنین !!!خنثی

سه شنبه 6 اسفند- 24/فوریه/2009 :ظهر رفتیم سیتی سنتر تا بقیه ی خریدهامون رو انجام بدیم! شب وحید سرما خورده بود ، یعنی دکمه ای شده بود ! تا دکمه ی گلوش رو نمیزد صداش در نمی اومد !!! بنابراین وحیدو رسوندیم خونه و خودمون رفتیم اهورا .اما خب دیگه وحید سرش بی کلاه موند !!! ( حالا دیگه ) شام هم اومدیم خونه . رفتیم توو تراس کالباس خوردیم  ، کلی خوش گذشت !!! (( فراز فیلمو یه بار دیگه نگاه کن : اون محجوب به حیا نیست !!! ماخوذ به حیاس  !!! ))

چهارشنبه 7 اسفند-25/فوریه/2009 : رفتیم ایکیا . محسن امتحان داشت ، رفت دانشگاه . یه کمی خرید کردیم تا محسن اومد دنبالمون. شب رفتیم بولینگ بازی کردیم . بعدشم بیلیارد !!! منم بازیم افتضاح ! فراز خیلی سعی کرد یادم بده اما خب ! موفق نشد ... فکر کنم میزش کج بود !!!

پنج شنبه 8 اسفند -26/فوریه/2009 : رفتیم وافی ( وافی یه جاییه مثل تونل وحشت ایران ! با این تفاوت که اونجا آدم های واقعی با اره برقی و اینا دنبالمون کردن توی تاریکی !! ) آره ! خلاصه کلی این بچه ها ترسیدن ! من هی بهشون میگفتم : نترسین بابا ، اینا همش الکیه ، کاری ندارن باهامون که ! اما خب دیگه اونا میترسیدن ! نیشخند  حالا ! یه وقت فکر نکنین اون وسط که آقاهه با اره برقی دنبالمون میکرد دست من از دست بچه ها جدا شدا !!! نه اصلاً بعدشم اصلاً فکر نکنین که اونا 4 تایی دستای همدیگرو محکم گرفته بودن و من تنها وایساده بودم اون وسط و جیغ میزدما ! نه نه اصلاً از این فکرا نکنین !!!

خلاصه با کلی خنده و استرس از اونجا اومدیم بیرون . ناهار خوردیم و رفتیم سینمای 3 بعدی ، کنسرت u2 . کلی خوش گذشت .اما ما چون خسته بودیم وسط کنسرت 5 دقیقه یکبار میخوابیدیم و هر کی بیدار بود اون یکی رو هم بیدار میکرد !! شب هم رفتیم لب دریا . وقتی رسیدیم خونه ، تا  ساعت 4 صبح با کلی شوخی و خنده چمدون هامونو بستیم !

جمعه 9 اسفند -27/فوریه/2009 :صبح تا ظهر خونه ی سمانه رو تمیز میکردیم آخه کلی بهم ریخته شده بود ! وحید که از زیر کار در رفت و با محسن از خونه زد بیرون . فراز هم که فقط ظرفای صبحانه رو شست ! اما من و نیکناز خانووم جون و الهام خانووم جون کلی کار کردیم و سمانه هم واسمون یه لوبیا پلوی خوشمزه درست کرد. وقتی خونه حسابی تمیز شد ناهارمون رو برداشتیم و لب دریا .  تا ساعت 8 اونجا بودیم بعد اومدیم خونه. وسائلمون رو برداشتیم و رفتیم فرودگاه . چمدون ها رو که تحویل دادیم ساعت 10 بود ! پرواز ما 30/11 بود سمانه پیشنهاد داد که توو این فاصله بریم قهوه بخوریم و ما هم رفتیم !!! حالا فقط 20 دقیقه داشتیم تصمیم میگرفتیم که چی بخوریم ! قهوه رو که خوردیم یه نگاهی به ساعت انداختیم و اوه اوه !! 5 دقیقه به 11 بود ! با سمانه  و محسن خداحافظی کردیم و رفتیم واسه چک کردن پاسپورتا ! اون جا بود که فهمیدیم با گیت خیلی فاصله داریم  و ... بله انگار ما از پرواز جا مونده بودیم ! مامورای فرودگاه وقتی ما رو دیدن فقط بهمون میگفتن بدوئین که هواپیما پرید !!!!

و ما دویدیم !

.

.

.

دویدیم

.

.

دویدیم و دویدیم !!! ( به همین سادگی نبود که ! خیلی استرسی بود ، شما همین جوری که دارین میخونین ، نفس نفس بزنین !!! )

خلاصه ما 25/11 رسیدیم توو هواپیما . این 3-4 تا خط بالا رو جو دادم که روحیه توون عوض شه نیشخند آره ! همه به ما بد نگاه میکردن اما ما به رومون نیاوردیم و همچین خیلی شیک رفتیم سرجاموون بشینیم . اما چون جاها پر بود دیگه مجبور شدیم پراکنده بشینیم ... خلاصه هواپیما پرید و ما ساعت ۴۵/١ نیمه شب به وقت امارات رسیدیم ایران ، واین طوری سفر خاطره انگیز ما به پایان رسید . کلی خوش گذشت ! کلی خاطره شد !!!

پ. ن 1 : توی پارکینگ مجتمعی که سمانه و محسن زندگی میکردن ، برف پاک کن بعضی از ماشینا بالا بود !!! واسه ما سوال شد که چرا این جوریه !! سمانه گفت : این جا هر کس که میخواد ماشینش شسته بشه برف پاک کن رو میده بالا و خدماتی های مجتمع میان و ماشین رو براش میشورن !

من گفتم : خب ! اگه یکی همین جوری واسه خنده بره برف پاک کن یکی دیگه رو بده بالا چی ؟؟؟

سمانه چند ثانیه نگام کرد و گفت : اینجا کسی از این کرما نداره !!!


منم گفتم : آهان !

پ.ن 2 : از الهام و وحید هم تشکر میکنم چون تووی یادآوری دقیق خاطرات واسه نوشتن این پست کلی بهم کمک کردن .

پ.ن 3 : عکسارو گذاشتم توی ادامه ی مطلب !


 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٤