هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

استخوانهای دوست داشتنی !

بعد از مردنِ من هنوز نشده بود که بابام از خواب بیدار بشه و یه موضوعی پیش نیاد . اما حقیقت این بود که روزِ مجلس ترحیم من بدترین روز نبود. حداقل صادق و درست بود . حداقل یه روزی بود که اون موضوع اصلی رو که اینقدر مامان و بابا رو  درگیرِ خودش کرده بود رو توو خودش داشت : فقدانِ من .

.... تا اواخر تابستون ١٩٧۴ هیچ پیشرفتی توی پرونده ی من بوجود نیومد . هیچکسی، هیچ قاتلی ، هیچ چیزی !!!

* بخشی از کتابِ استخوانهای دوست داشتنی .

پ.ن ١ : اخراجی های ٢ رو دیدم ! بر خلاف تمامِ انتقاداتی که ازش شده ، خیلی پسندیدمش و از دیدنش لذت بردم .

پ.ن ٢ : امروز نگاهی بود که از من دریغ شد !!! مهم نیست ، سعی میکنم به دل نگیرم ! خدایا شکرت .

پ.ن ٣ : بالاخره نمایشگاه کتاب شروع شد ... کلی خوشحالم ! لذت میبرم از راه رفتن بین غرفه ها و جستجو برای کتابهایی که دوسِشون دارم.

پ.ن ۴ : تکرارِ پ.ن ٢  !!!!! دلم گرفت !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٦