عشق+ بی نهایت


به هر حال بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش.. تصمیم نهایی رو گرفت. یه روز رفت پیش دوست دخترش و بهش گفت: همه چی تمومه. دیگه نمیخوام باهات باشم.دختر نمیدونست چی باید بگه.. چیکار باید بکنه. ازش توضیح خواست. گریه کرد. شکست... اما حرف پسر همون بود. همه چی بین ما تموم شده!
اونا از هم جدا شدن و هر کدوم دنبال زندگی خودشون رفتن. پسره روز شماری میکرد برای مرگش. روزا یکی یکی اومدن و رفتن. ۲ ماه شد ۴ ماه اما پسره هنوز زنده بود! یه شب خواب عجیبی دید .. یه فرشته اومد توی خوابش و بهش گفت: یه آرزو کن تا برآوردش کنم.
پسر فقط یه سوال ازش پرسید:
- فقط میخوام بدونم چرا من که قرار بود بعد از ۲ ماه بمیرم.. هنوزم زنده ام؟
فرشته بهش خندید و گفت: یه نفر هست که با اینکه تنهاش گذاشتی و دلشو شکستی اما بازم برات دعا میکنه. هر روز از خداوند میخواد که تو سلامت و خوشحال باشی.
اینو گفت و ناپدید شد...
پسر به فکر فرو رفت.... تصمیم گرفت برگرده و همه چی رو از نو شروع کنه.
هر جوری بود دخترک رو پیدا کرد و باهاش صحبت کرد و  راضیش کرد که برگرده. اون دختر اونقدر عاشق بود که همه چی رو بخشید و از نو شروع کرد.
اونا با همدیگه ازدواج کردن . پسرک از روز اول زندگیشون شروع به یه کار قشنگ کرد. اون هر روز قبل از اینکه از خونه بیرون بره برای همسرش توی یه دفتر جملات عاشقانه مینوشت. و دخترک عادت کرده بود هر روز صبح قبل از هر چیز بره سراغ اون دفترچه. خوشحالم که تورو دارم ! تو مهربون ترین همسر دنیایی!  به اندازه تموم خوبی های دنیا دوستت دارم! 

اینا جمله هایی بودن که اون هر روز برای همسرش مینوشت. بعد از ۲ ماه زندگی مشترک ..صبح که دخترک از خواب بیدار شد دید که همسرش هنوز از خونه بیرون نرفته و خوابه. صداش کرد ! اما جوابی نیومد... دستش رو شونه ش گذاشت و تکونش داد اما! بدنش سرده سرد بود... پسرک مرده بود!
بعد ها که دختر به سراغ آخرین صفحه دفترچه رفت این نوشته رو دید:
خوشحالم که در کنار تو و با عشق تو زندگی کردم. تو به من عمر دوباره دادی....

/ 42 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

زیبا و خیلی رمانتیک بود و کمی هم رئال،[دست] زندگی آدمها پر از این رمز و رازها ست و تا زمانی که زنده هستیم هیچ وقت نمی فهمیم ولی وقتی پردهای غیب کنار رفتن متوجه می شیم که حق و حقیقت چیست شاید این مطلبی که نوشتی تو کتابا باشه ولی به طریق مختلف برای خیلی ها اتفاق افتاده حالا می خواد سرطان باشه یا تصادف ماشین و یا.... فقط حقیقتی که این وسط هست اینکه ما خدا را هیچ وقت فراموش نکنیم و همه چیز را به خودش بسپاریم حتی عزیز ترین کسانمان را......[گل]

پوریا

زیر یک باران نم نم دیدمش با شگرد عاشقی فهمیدمش با همان احساس سبز شاعری لا به لای آرزو پیچیدمش مثل حالا در تخیلهای شعر بارها در یک غزل بوسیدمش رفت اما خاطرات او نرفت کاشکی میشد که می بخشیدمش جای تو خالی من و بارندگی بوی نم را جای تو بوییدمش [ناراحت]خیلی ناراحت کننده بود.منو بد جور تحت تاثیر قرار داد

عباس فرمانی

وبلاگت خوبه اگه دوس داشتي به كلبه من سري بزن[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

حسین

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است[لبخند]

حمید

خیلی خوشم اومد . داستان زیبایی بود .[گل][گل][گل][گل]

کیوان...

قبل از هر چیز وبلاگت رو بهت تبریک میگم خیلی هنری و خوبه... توی عشق هانیه جان صدای تاپ تاپه قلبه که زیباست.... توی عشق جاودانه شدن تو قلبه که زیباست... توی عشق دیدین محبوب حتی اگه پیشتم نباشس که زیباست... نه چیز دیگه!!! [گل]

علیرضا موفقی

سلام,عزیزم,وبلاگت زیباست ولی نوشته هات زیباتر,برات آرزوی موفّقیّت میکنم,اگه وقت کردی به منم سربزن خوشحال میشم.[گل][گل][ماچ]

علیرضا موفقی

سلام,ازاینکه به من سرزدی خیلی متشکّرم, گفه بودی مثل من مذهبی نیستی,من به وجودخداوندایمان دارم وبه پیامبران اعتقاد دارم وبه امامان معصوم هم اعتقاددارم,مگه شمااینطورنیستید؟شمابه خداایمان ندارید؟ اگرداریدپس شماهم مذهبی هستید. درضمن,نوشته هات واقعاخوندنی اند. واقعادست مریزاد.[گل][گل][گل][ماچ]

طنين

khili ghashang bod ashkam dromd hala vagei bod rasti azat khosham omade manam khordadi hastm dubey hastm dastane shomal ham dilam ro larzand khaste nabashi byeeeeeeee