ادامه ء دوست

آره همونطوری که بهتون گفتم مطلب ِ سروش صحت ُ پرینت گرفتم و با خودم بردم خونه . شب که همه چی دوون از دانشگاه برگشت ، همینجوری که من داشتم آئینه قدی اطاق ُ تمیز میکردم نشستیم راجع بهش با همدیگه حرف زدیم . بعد دیدیم یه جاهاییش خیلی ظریفه . اصلن دوستی به معنای واقعی ِ کلمه س . بعدش ..

فکر کردیم به اینکه : با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم, می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم: حرف نزن فقط بیا.

فکر کردیم به اینکه : از دوستمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم.

فکر کردیم به اینکه : به دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیایید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم.

 

اهرم ِ شیشه پاک کن ُ پیس پیس فشار دادم . روزنامه رو مچاله کردم و محکم کشیدمش رو سطح آئینه .

 همه چی دوون که پا شد از اطاق بره بیرون . بهم گفت : پس با این حساب من هیچ دوستی ندارم .

گفتم : منم همینطور ..

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
samaneh

chera man hastammmmmmmmmmmmmm [چشمک]

يهدا

منم همينطور

میسیز

هانی؟؟؟کجایی پس؟ دلم برات تنگ شده ها...

samaneh

ey baba kojayi to akheeeeeeeee

یه مرد امیدوار

داشتن این جور آدما کنار خودمون واقعا نعمتیه. شاید هم برا همینه که خیلی سخت پیدا می‌شن.

سارا

کجایییییییییییی؟ من نبودم فکر کردم شنبه میای.شنبه س پس کجایی؟

samaneh

hiyoooooooooooooooo belakhare oomadi [قهقهه][هورا]

sara

che karayi?[نیشخند]