اول تبریک و بعد قصه های من وبابام !

آشپزی بابام!!

رفتم توی آشپزخانه و به بابام گفتم: بابا جان من خیلی گرسنه هستم .ناهار چی داریم؟

بابام گفت: یک آش خیلی خوشمزه پخته ام.

بابام آش را توی دو تا بشقاب گود کشید و روی میز گذاشت.خودش دو سه تا قاشق آش خورد. از صورتش معلوم بود که از آشی که پخته است خوشش نمیاید. من هم همان طور به آش نگاه کردم و به آن لب نزدم.آش بوی دود میداد .رنگش سیاه شده بود.

بابام مرا دعوا کرد که چرا غذایم را نمیخورم؟ قاشق را برداشتم اما هر کاری کردم ، دیدم از آن آش نمیتوانم بخورم.بلند شدم و بشقاب آش را جلوی سگمان ریختم.

بابام ، باز هم دعوایم کرد.ولی وقتی دید که سگمان هم از آش بدش آمده ، آرام شد.آن وقت آش خودش را هم دور ریخت  و گفت: راستی راستی که آش بد مزه ای شده است!

بابام مرا به یک رستوران برد.دو تا غذای خوب و خوشمزه خوردیم و بعدش هم دو تا بستنی.با خودم گفتم: ای کاش غذاهایی که بابا میپزد، همیشه  بوی دود بدهد!!!!

 

/ 41 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرمان

شما هم لینک شدی گلم [ماچ]

آوای عشق

سام دوست خوبم هانیه عزیزم. ممنون از حضور و رای ات اگر شعر خودت را دوست داری . به شعر خودت هم رای بده. خیلی ها به خودشون هم رای دادند. خواهش می کنم با عدالت زیباترین (حتی اگر شعر خودت است) را انتخاب کن. ما با برنده کار داریم. [گل]

باران

هانیه جونم سلام ممنون که خبرم کردی چقدر جالب بود خیلی بامزه بود. شرمنده که دیر شده فصل امتحانا است دیگه برای همین کم فرصت میشه سر بزنم. بازم ممنون آپ شدی حتما خبرم کن.[گل]

رضا آسمون نداره

سلام دوست خوبیم .. ممنون از نظر لطف شما در مورد شعری که گفته بودم و به من رای دادین.. اول این که روز مادر رو به مادر گرامی شما تبریک میگمو دومین تبریک با تاخیرم واسه تولد شماست امیدوارم سالهای زیادی در کنار عزیزان شاد باشین.. بازم ممنون از این که به آسمون ابری من سر زدین.. موفق و شاد زی[ناراحت][گل]

ادامس

سلام عزیزم من اپم بدو بیا...منتظرتم

مهدي

وای هانیه جان چقدر دیر به دیر آپ می کنی. من به روزم

مسافر

سلام دوست عزیز... به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا که چون خورشید بر یخ بسته جان من دمیدی به یادم هست آن پاییز غم زا را تنها بودم تنها تواما ناگهان از راه رسیدی کبوتر باردر باغ سکوتم از این شاخه به آن شاخه پریدی مقصد از مقصود ما هم دور تر راه نا هموار بود همسفر ناجور تر در نهایت بی نهایت خفته بود دل مردد بود هم آشفته بود آسمان تاریک تر هر لحظه شد گفتگوها چون علفها هرزه شد جز جدایی چاره ای بهتر نبود لحظه ای شیرین تر از آخر نبود آن باش که هستی1شادی همین جاست خداحافظ [گل][خداحافظ]

شکند گمانیک

سلام فيض بردم! با کلمات و سطور اين محيط احساس قرابت ميکنم شايد بتوانيم دوستان خوبي براي هم باشيم بعد از يک پروسه زندگي در حوزه پژوهش و سياست و بعد از سالها دوري و غربت و تنهايي برگشتم! نثر و کلامت را براي نقد خود مي پسندم با احترام

کیمیاگر

واقعا زت ها فرشته ان. البته نه همشون. ولی خیلی هاشون فرشته ان. باهات موافقم.