دل نوشته!


امروز یه حس عجیب دارم. بغضی توی گلومه که نمیتونم توصیفش کنم....نه! شاید بشه توصیفش کرد... تلخ و سوزناک مثل تلخی دودی که بازمونده ی یه عصر سیگاریه! یه کمی هم گس ! مثل طعم زجر آور خرمالوی کالی که نمیدونی باید بخوریش یا زیر پا لهش  کنی!!!!
مثل زخمی که روی لبت داری و یه دفعه سر باز میکنه و تو می مونی و طعم شور خون توی دهانت.امروز عجیب هوای گریه دارم....
عبور از کوچه های تکراری این شهر !
قدم زدن در پیاده روی خیابون ولی عصر...
صدای موسیقی عذاب آوری که توی گوشم می پیچید...
دیدن آدمای خوب و بد توی خیابون بی هیچ حسی...
خسته شدن از این همه پیاده راه رفتن! اولین تاکسی!!!
همچنان صدای موسیقی! صدای آدمهای شلوغ! صدای قلبهای شکسته ای که پشت نقاب بودند...صدای بی صدایی..
رسیدن به مقصد! پارک وی-
امروز حس عجیبی دارم.... طعم تلخ سیگار.... مزه ی گس خرمالوی کال و شاید شوری خون و هزاران هزار طعم تلخ دیگر.....
امروز عجیب هوای گریه دارم!

/ 34 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همه هستی ما

سلام وبلاگ جالبی داری زندگی پر از فراز و نشیبه .......برات روزهای پر از شادی رو ارزو میکنم ......................... خوشحال میشم به من هم سری بزنی [گل]

سیامک

ممنون از اینکه سر زدی و جواب سئوالمو دادی..[گل][گل]

سیامک

ممنون که اجازه تبادل لینک دادی... لینکت کردم..[گل][گل][گل]

ویدا

هانیه جان چنین موقعیتهایی برای همه ما پیش میاد لااقل یک بار در ماه.. اما همسایه . صبح اول وقت ساعت 6 و 6ونیم بیا پارک ملت و اگه نخواستی راه بری روی یه نیمکت بشین و ملتی که سرحال و شاداب ورزش می کنن رو ببین . و روحیه هاشون . و لاقل اگه خوشحالت نمی کنه فضای سبز بهت آرامش موضعی می ده امتحان کن .

farhad

سلام [لبخند] نوشتهات واقعا زیبا و دلنشینه درواقع میشه گفت که : جانا سخن از زبان ما میگویی این حالت که برای تو پیش اومده ، حالیه که همه دارن من خودم این حس و حال رو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی که هوا ابریه و آسمون پایین تر اومده اونوقته که قلبت به اندازه تموم دنیا میشه امیدوارم همیشه بهترین حس ها رو داشته باشی[گل]